يادداشت‌های ادبی


:: از ابوالفضل نظری ::

2
مستی نه از پياله نه از خم شروع شد
از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

آيينه خيره شد به من و من به آينه
آنقدر «خيره» که تبسم شروع شد

خورشيد ذره بين به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد

وقتی نسيم آه من از شيشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يک
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگويم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پايان گرفت کار
تا گفتم السلام عليکم... شروع شد

H   O   M   E

پنجره شعر